کفش هایم کو؟

و من تو را دیدم...

در اولین پلک برهم زدنی که از روح تو دستور می گرفت.

در چشمانت چشم دوختم و در آبی زلالش و در نورانیت وجودت تک تک اجزای بدنم جان گرفت.

و در آخر...

و در آخر قلبم...

چیزی در آن جاری شد...

دستم را روی آن گذاشتم که دستی قبلا لمسش کرده بود.

و چیزی آرام در گوشم زمزمه می شد...

"نَحنُ أقرَبُ الیه مِن حَبلِ الوَرید"

برای لحظه ای به خواب رفتم

وقتی بیدار شدم،

هیچ چیز زلال نبود،نورانیتی نبود،همه چیز تار بود.

و من هربار به این امید می خوابیدم و بیدار می شدم که آن آبی زلال و نورانی را ببینم.

یک روز وقتی چشم باز کردم دو فرشته را دیدم که یکی آبی بود و دیگری نورانی...

کسی با صدایی متفاوت در گوشم چیزی را زمزمه می کرد...

که من با هربار تکرار شدنش آرام می گرفتم...

" الله اکبر، الله اکبر، لا اله الا الله...."

تو از آغاز با من بودی، در روح من، در بندبند وجودم.

بزرگتر شدم

در هر راهی قدم می گذاشتم، چیزی کم بود، چیزی گم بود.

من در پی چیزی بودم، نورانی و اندکی زلال و آبی.

نوری می دیدم، به سمت آن می رفتم

می رسیدم، کم سو می شد، خاموش می شد و جهان تاریک می شد.

می ترسیدم...می ترسیدم...

و باز زمزمه، کسی در گوشم چیزی زمزمه می کرد...

"الا به ذکر الله تطمئن القلوب"

حالا دیگر دیر بر جانم می نشیند، من زمینی شده ام، زمزمه مبهم به گوشم می رسد.

هنوز در پی چیزی می گردم که نورانی باشد و اندکی آبی...

                                                                          (س.ب، 31. 05. 1393، ساعت 23:00)

نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 23:8 توسط سمیرا|

هرکس هرچه می خواهد بگوید

دنیا هرطور که می خواهد پیش برود

آسمان هم که به زمین بیاید

تمام تلخی های زندگی را به جان می خرم

اما شیرینی دوست داشتنت را از خاطرم دور نمی کنم...

 

                                                                            (س.ب.27 .2. 1393)

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393ساعت 20:58 توسط سمیرا|


سخن آغاز می شود اما با کدامین سلام...؟!

سلام نویدآور سلامت است و کجاست سلامت در میان جماعت زخم خورده ...؟!

جماعت زخم خورده ای که همه به نامردی از پشت خنجر خورده اند.

خنجرخورده از تمام باورهاشان...

باورهایی که زمانی به آنها شوق زیستن می داد.


افتان وخیزان با تمام زخمهای درونم به راه افتم.

مینگرم به هرآنچه بر سر راهم قرار می گیرد.

می اندیشم و ای کاش...

می اندیشم به کودکانی که جز معصومیت در نگاهشان چیزی نمی توان دید.

فکر فرداهایشان درد زخمهایم را چندین برابر می کند.

کودکی که طول عمر هفتادساله اش به ده سال رسید.

می اندیشم به دخترانی که غم در چشمانشان و تجربه در جوانی شان موج می زند.

دختر عاشق دیروز...

که امروز "عشق" در قلبش خشکیده است بدون امید به دوباره جوانه زدن.

پسر پر اشتیاق دیروز...

که امروز کلمه"رسیدن" برایش بی معنا می نماید.

 خسته ام...

پلک هایم سنگین شده اند...

برای چشمانم آنگونه که باید توان دیدن نمانده است.

برای لحظه ای دیگر هیچ نمیبینم

ندیدن بهتر است یا ...

                                                                                                      (دل نوشته)

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391ساعت 21:31 توسط سمیرا|

 

هنگامی که از هم دوریم،برای هم خاطره های خوب می شویم.

زمانی که کسی را نداریم تا شانه ای باشد برای کم کردن بار غمهایمان

و

وجودی که لحظه ای به ما گرما بخشد در زمستان تنهاییمان...

                                                                                                 (دل نوشته)

نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1391ساعت 15:40 توسط سمیرا|

 

هوای توست در سر این روزها.

یاد تو هوای قلبم را طوفانی می کند.

ابرها می آیند.

دلم می گیرد.

باران می بارد.

هیچ گاه عطر تو در میان بوی باران گم نخواهد شد...

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1391ساعت 13:40 توسط سمیرا|

 

می خواهم پرواز را آغاز کنم...

اما

اکنون پرهایم را کسی چیده است.....

می خواهم پرواز را آغاز کنم....

اما

احساس میکنم که سالهاست پرهایم را کسی چیده است...

و سالهاست که روی پشت بام این خانه مانده ام

بدون لحظه ای رهایی.........

                                                                                            (دل نوشته)

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1391ساعت 12:30 توسط سمیرا|

 

روزها رفته اند و ای کاش گذشته را نیز با خود میبردند...

زندگی شده است تکرار خاطراتی که گاه تلخ اند و هراس را در تو بیدار می کنند و گاه شیرین که تو را به لبخند وا میدارند.تا تورااز اکنون که فرصتی است تا لحظه های شیرین زندگیت را برای فرداها بسازی دور سازند.

آخر تو انسانی و انسان همیشه حسرت لحظه های از دست رفته اش را دارد به جای زیبا ساختن اکنونش....

و چه زیبا بود اگر میتوانستی این نوشته در متن کتاب زیبای خرمگس را در زندگی عملی کنی:

"گذشته ار آن گذشتگان است و آینده از آن توست.

مادام که از آن توست...

نگهش دار و افکارت را

نه روی آزاری که در گذشته رسانده ای...

بلکه روی کمکی که اکنون میتوانی انجام دهی متمرکز کن.".....

 

                                                                                                            (دل نوشته)

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 1:42 توسط سمیرا|

 

واین صدای خسته ایست . . .

که از انتهای کوچه پس کوچه های زمان به گوش تو می رسد...

صدایی که تکرارکنان می گوید:

کجا بود دوستی که کوچه های زندگیم را یکی پس از دیگری برای یافتن خانه اش گشتم.......

و در آخر.....

 

                                                                                                             (دل نوشته)

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 21:7 توسط سمیرا|

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم٬خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

در نهانخانه ی جانم٬گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید٬

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که:شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو٬همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا وگل وسنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید:تو به من گفتی

از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه ی عشق گذران است.

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی ٬چندی از این شهر سفر کن!

با تو گفتم :حذر از عشق!ندانم

سفر از پیش تو٬هرگز نتوانم

نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد٬

چون کبوتر لب بام تو نسشتم

تو به من سنگ زدی٬من نه رمیدم٬نه گسستم

باز گفتم که:"تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم٬نتوانم!

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم!"

اشکی از شاخه فروریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت

ماه بر عشق تو خندید

یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نه گستتم٬نه رمیدم

رفت در ظلمت غم٬آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از کوچه گذر هم....

بی تو من اما به چه حالی از آن کوچه گذشتم........

                                                                        

                                (فریدون مشیری)

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 11:25 توسط سمیرا|

 

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید٬عکس تنهایی خود را در آب

آب در حوض نبود.

ماهیان می گفتند:

هیچ تقصیر درختان نیست."

ظهردم کرده ی تابستان بود٬

پسر روشن آب٬لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید٬آمد او را به هوا برد که برد.

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب.

برق از پولک ما رفت که رفت.

ولی آن نور درشت٬

عکش آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمد دل او٬پشت چین های تغافل می زد٬

چشم مابود.

روزنی بود به اقرار بهشت.

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی٬همت کن

وبگو ماهی ها٬حوضشان بی آب است.

باد می رفت به سر وقت چنار.

من به سر وقت خدا می رفتم.

فوت سهراب عزیز رو به همه ی دوستدارانش تسلیت می گم٬هرچند سهراب توی دل های ما زنده است.

وهیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنها ماندیم..........

چقدر تنها ماندیم...............

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 15:9 توسط سمیرا|


آخرين مطالب
» زمزمه (قسمت اول)
» شیرینی دوست داشتنت را فراموش نخواهم کرد
»
»
»
»
»
»
» کوچه
» سهراب زنده است.......
Design By : Pars Skin